خرید بک لینک

درباره سایت

......

امکانات وب

انقدر خسته بودم که وقتی برگشتم خونه وقتی افتادم رو کاناپه اول مردم بعدش خوابم برد.... و با صدای اس ام اس بیدار شدم... اما توانایی باز کردن چشمام نداشتم و به روی خودم نیاوردم و دوباره خوابیدم... چشمامو باز کردم بعد دو ساعت اس ام اس قشنگ منا بود که اعلام میکرد پاشو برو نمرتو ببین..فلان درس اومده....:/ قبل این که بره تو صفحه سایت چشمامو بسته بودم.... بس که من این امتحانات این ترم هر کدوم با قضاحت تمام دادم:)) و همچنان دیدم نمره امتحان امروز هم اومده و 17 شدم...دوسش نداشتم راستش...امتحانی نبود که نشه نمره کامل اورد...اما از اون جایی که شب قبلش از خستگی خوابم برد و ساعت 4 یهو بیدار شدم ...تا 3 دقیقه قبل امتحان تونستم جزوه اش تموم کنم...انتظار دیگه ای نداشتم .. این امتحان رو من تنها داشتم و هیچ کدوم از دوستام نبودن...چون واحد ترم یک بود و بنده صبح امتحان برای اولین بار تو عمرم خواب موندم سر صبح و دیر به امتحان رسیدم...و با نامردی تمام منو انداختن... امروز صبج هم با این فکر رفتم سر جلسه که میفتم...و به خودم قبل امتحان گفتم انگار قسمت نیست این امتحان قبول بشم..که خدا رو شکر به خیر گذشت....:))

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

یه سال...از روزی که دیدمت میگذره.... چجوری اینجوری شد! من! تو! هنوزم باورم نمیشه وقتی بهش فکر میکنم.... حتی هنوزم باورم نمیشه چجوری انقدر باهات صمیمی شدم.... که چرا دلم برات تنگ میشه.... که چرا دو.... +میدونم عاشق نیستم ...میدونم عاشق نیستی؟! +خدایا ته اش چی میشه.... +روزای اومدنت داره نزدیک و نزدیک تر میشه...هر روز استرسم بیشتر میشه..... نمیدونم از کجا میاد.... +یه سال گذشت و هنوز میخوام بشناسمت...یعنی هنوز نشناختمت؟ فکر کنم باید سعی کنم با خودم رو راست باشم... +سال قبل از دهنمم نمیگذشت همچین اتفاقی....یعنی سال بعد این موقع...چی میشه! ما دقیقا کجای زندگیمونیم...! نمیدونم تنهاییم یا با هم...اما امیدوارم درست ترین تصمیم بگیرم به دور از احساس...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

اقای بهراد خان عزیز.. خوب یهویی و بی خبر میزاری میری یه هشدار بده خوب قبلش...ادم یهو میاد اونجا سکته میکنه از این که چی شده ...نکنه اتفاق بدی افتاده... خدا رو شکر که خبرا زود رسید... امیدوارم هر جایی که هستی حال دلت خوب باشه...و همیشه پر موفقیت و خوشحالی باشی... امیدوارم بهترین اتفاق ها برات پیش بیان و کنکورت رو هم عالی بدی.. نبودنت و جای خالیت تو دنیای مجازی حس میشه...دلم برات تنگ میشه دوست بزرگه مهربون...موفق باشی مثل همیشه و پر ارامش... +منتظرتیم امیدوارم زود برگردی...با خبرای خوب...!

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

روزای بدی نیست... امتحانات چهارشنبه تموم شدن..استاد عکاسی از نتیجه ارائه ام به شدت راضی بود...اما دیگه دلیل 19 دادنش نفهمیدم! یعنی انقدر یکی دو جلسه کار نشون ندادن سر کلاس مهمه؟ فکر کنم واس همین کم کرد:/ +کلی اتفاقات در حال گذره...هم میشه گفت روزای بدی نیستن...هم میشه گفت روزای خوبی نیستن...قاطیه...اما بدک نیست داره میگذره... +حوصله حرف زدن با هیشکیو ندارم...انگار فقط دلم میخواد بشینم به بقیه ادمای زندگیم نگاه کنم...نمیدونم چرا اما گاهی دلم این حالت میخواد...میرم تو لاک خودم...بیشتر از همیشه...ته اش ختم میشه به چند تا شوخی و یا خندیدن که اعلام حضور بشه بقیه شاکی نشن.. +از تو فکر رفتنم بدم میاد..نمیدونم ناراحتم یا خوشحال...امروز بیرون کلی کار داشتم...بین ادما راه میرفتم اما اصلا اونجا نبودم...سه بار مسیرم اشتباه رفتم..... +دلم نمیخواد از سکوتی که واسه خودم ساختم بیرون بیام... +مال فانتزی ساختنم...هم عاشقشم هم ازش بدم میاد..اما استعداد عجیب و خوبی توش دارم...سعی میکنم زیاد خودم درگیرش نکنم...جز وقتایی که جنبه شوخی میگیره...در غیر این صورت اذیتم میکنه...چون برای بعضی از فانتزیم زیادی کوچی

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

کل دیروز چیزی نمیدونستم از خبر....فکرشم نکردم انقدر جدی باشه... بابا داشت طبق معمول همه شبکه های خبر رصد میکرد که چیز جدیدی هم نبود...با مامان در حال حرف زدن بودیم که اصلا هیچ صدایی هم از تلوزیون نمیشنیدم...چون اصلا حواسم بهش نبود... غروب بود...یهو نمیدونم چجوری رفتم تو پیج خبر...تازه فهمیدم چی شده.... با دیدن تک تک فیلما انقد شوکه شدم که دهنم وا مونده بود... بعد یه ربع به خودم اومدم...اشکام بند نمیومد..هیچ وقت این چنین خبر ها منو تحت تاثیر قرار نمیده چون شاید بهش فکر نمیکنم.....اما این خیلی بد بود...شایدم وحشتناک.... نمیدونم واسه چی باید متاسف شد...مسئولین...مردم...کشورمون..اونایی که فوت شدن...اونایی که زیر اوار موندن....یا اونایی که چشم انتظارن...! +کل دیشب خوابم نمیبرد و مشغول کارام بودم تا 4 صبح...من و بابا تنها بودیم و اون خواب بود....فقط فکرم دررگیر این بود...چند تا بچه منتظر بابا هاشونن!! چند تا مادر منتظر بچه هاشونن...و این فکر چقدر برام تلخ بود... +کاش معجزه میشد...

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

اولین روز ماه دوم زمستونم گذشت... خیلی زود تر از زود یه ماااه گذشت...شاید تو چشم به هم زدن...فکرم همش درگیر این میشه که چقدر زود داره میگذره....این روزایی که داره میگذره پشت هم داره از عمرم یکی یکی کم میشه...یعنی چقد دیگش مونده! 2 ماه..2 سال...20 سال! چقده دیگه زندم...چقده دیگه وقت دارم! چقده از این 20 سال زندگی کردم؟ اصلا زندگی کردم!؟ بعضی وفتا دلم میخواست بدونم کی میمیرم...که با خیال راحت بدونم چه کارایی میتونم انجام بدم..!که کدوم کارام میتونم انجام بدم و کدوماشون براش وقتی نمیمونه....اصالا اگه وقت زیادی نداشتم همشو به لذت بردن بیشتر میگذروندم و کلشو ریلکس میکردم ....شایدم میرفتم دنبال ته مونده چیزایی که دلم میخواست تجربه کنم از ته دلم.... +امروز با همه تنها بودنم بازم افسرده بودم..اما تصمیم گرفتم روزمو از بین نبرم مثل روزای قبل ....هر چند که از سر صبح زمین خیس بود و هوا ابری و به شدت دلگیر... لباس راحتیام عوض کردم و بلوز ابی پوشیدم برخلاف بیشتر وقتا که مشکی میپوشم...خط چشم کشیدم و توی چشمامم ابی کردم....رژ لب قرمزمم بعد مدتها گرفتم دستم..دلم براش تنگ شده بود...موهام بافتم.....بعد تم

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

جناب زمستان همچنان ساز میزنه و سرکار بارون هم میرقصه و تا جایی که جا داره در حال دلبری کردنه.... اما کاش وقتی داشت به رقصیدن بارون فکر میکرد یه کم فضا رو جذاب تر میکرد که انقدر دلگیر نشه...شایدم روشن تر...نمیدونم یه جوری خفه کنندس و محو کننده...حس یه زن سفید پوست زیبا با رژ لب قرمز برام تداعی میکنه...از همونا که دلت نمیخواد بهش نگاه کنی اما همه نگاه ها رو دنبال خودش میکشونه...! زن و مرد... صداش میومد...هندز فری تو گوشم بود...اما هر از گاهی که اهنگ بعدی پلی میشد میشنیدم...با همه وجودم مقاومت کردم که پرده اتاقم نکشم بالا و بهش اعتنایی نکنم...تا قسمتی هم موفق بودم...اما دقیقا وقتی که خسته شدم از کارام و از سر میز بلند شدم و رو تختم دراز کشیدم دیگه نتونستم بی خیال بشم... پردا اتاف من اصولا پایینه...مگر این که حس و حالش باشه ..یا از سر حرف همیشگی مامان که میگه کپک میزنی بزار نور بیاد تو....نمیدونم چرا اما اون روشنایی زیاد رو دوست ندارم...مثل خوره میفته تو جونم...مگر یه روزایی که خیلی حالم خوب باشه! اون روز نه تنها به اتاق خودم بلکه به هیچ کدوم از پرده های خونه رحم نمیکنم..همشو باید بکش

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

دیروز به طرز عجیبی دلم گرفته بود... شایدم افکارم به شدت به هم ریخته بود...من ادمیم که احساسش بهم بریزه کلا دنیاش بهم میریزه.... و اینو کمتر کسی میدونه..مگر این که بهم نزدیک باشه...چون اصولا منطقی برخورد میکنم..نمیدونم شایدم یه چیزی از درونم این میخواد ازم! تقصیر منم نیست..وقتی با یه مادر حساس و احساساتی و یه پدر به شدت منطقی و جدی که احساسشو نشون نمیده اما فقط وقتی به کاراش فکر میکنم میبینم چقدر احساسات داره ...زندگی کنی میشی این... یعنی هنوزم خودم نمیدونم چجوریم...عصبانیم...حساسم..احساساتیم..مهربونم..خشنم...همشون تو من پیدا میشه... دیروز از بی حوصلگی تو اون سرما به بهونه پیاده روی سر از دریا در اوردم....بابا تا دیدتم براش سوال بود کجا میرم...که گفت خوب از این مسیر کجا میخوای بری از اون طرف برو که راحت تری خوب..که من هیچ وقت واقعا از مسیر پیشنهاد شده بابا نمیرم..چون میخوره به شهر و شلوغه و من از شلوغی متنفرمممم ..دیگه با از این مسیر بدم میاد شلوغه جملم رو تموم کردم....و خدافظی... شروع کردم به اهنگ گوش دادن و این مسیر ده دقیقه ای انگار تو یه چشم به هم زدن تموم شد...رسیدم به دریا....خل

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

+مهمونی ها و جشن و شلوغ بازیا به خیر گذشت و همه چیز همون جوری شد که باید میشد...به بهترین شکل تموم شد.... +از شب قبل جشن تا حالا سرما خوردگی دست از سر من یکی بر نمیداره .... +ترم جدید استارت خورد...استارت پروژه و پایان نامه هم زده شد... +خوبم..زندم..معذرت میخوام که خیلیاتون نگران کردم...این یه مدت کلا نبودم... +روزای خوبی نیست...شایدم من خوب نیستم....خستم..جوصله هیچی ندارم....نمیخوام با نوشتنم انرژی منفیامو به بقیه اضافه کنم... +کامنت های پست قبل فعلا تایید نمیشن....

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

+روزا به مسخرگی کامل پشت هم میگذره... +تا الان سه هفته شده و این ویروس های لعنتی هم دلشون نمیخواد دست از سر من بردارن... +تو تعطیلات بین ترم هم جز دو سه بار بیرون رفتن و جشن و اون بند و بساط ها بقیشو یا من نبودم و بقیه میرفتن..یا حالم بد بود...یا همه میرفتن و ترجیح میدادم تنها باشم و کنسل میکردم از طرف خودم...اخراشم خاله پیشنهاد میداد بعد میدید فایده نداره فحش هایی از سر عشق بود که نصار من میکرد و البته بی نصیب هم نمیموند...ادم جواب عشق باید با عشق بده خوب!D: +تنها جایی که فعلا با عشق میرم کلاس های TA که واقعا دوسش دارم..خودش..جو اش..استادش..!فقط یه جاش رو اعصابه..به دلیل نداشتن مکان و مهمان بودن استاد تو هر هفته مجبوریم با پروسه پیچیده چی بپوشم دست و پنجه نرم کنیم که دخترا به شدت میفهمن چی میگم...! +دو جلسه سخت استاد گیرش رو منه...هر چی توضیح میده هی تو چشای من بد بخت نگاه میکنه...با همین یه نگاه هم تا ته قضیه رو میره هر چقدم چشام میدزدم فایده نداره! دیروز با حال بدی رفتم...خیلی بد..بین صحبتاش با تک تک راجب یه موضوع رسید به من...تک تک اون چند کلمه اش حرف اون لجظه های من بود...و اشکام

برچسب: نویسنده: رادین موسوی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 8:13

صفحه بندی